محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

5

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

بخفتند ، وكيل را بخواند و بپرسيد كه اين مى از كدام انگور بود . گفت : بر گور پدر تو درخت انگور رسته است و بزرگ شده ، و من آنجا رزى كرده ام ، و اين مى از آن انگور است . پس شبان را بخواند و گفت : حال اين بره مرا بگوى . گفت : اين بره چون از مادر بيامد سخت نيكو بود و مادرش بمرد و اندر آن وقت هيچ گوسپند نزاده بود و يكى سگ زاده بود ، اين بره را بر آن سگ بربستم تا بزرگ شد . اكنون كه بره خواستى ، هيچ بره از آن نيكوتر نبود ، بياوردم . پس برزيگر را بخواند و حال گندم پرسيد . گفت : در پهلوى اين زمين ما گورستان است . امسال پاره اى از آن گورستان در زمين آوردم و اين گندم كه به تو آوردم از آن زمين بود . كاهن چون اين بشنود ، عجب داشت . گفتا اكنون پيش مادر بايد شدن . سوى مادر شد و گفت : قصّهء من با من راست بگوى و اگر نه ترا بكشم . گفت : پدر تو ايدر مهتر قوم بود . مال بسيار داشت ، و مرا از وى فرزند نمىآمد . ترسيدم كه او بميرد و اين خواسته ديگران برگيرند و اين مهترى به كسى ديگر شود . او را از عرب مهمانى آمده بود نيكو روى . من آن شب خويشتن را به وى دادم و از وى بار گرفتم ، و تو از پشت وى آمدى ، و من پدرت را گفتم كه اين پسر از پشت تست . كاهن روز ديگر اين سخنها از ايشان بپرسيد . گفت : خواهم كه مرا بگوييد تا اين سخن كه گفتيد از چه دانستيد . ايشان جواب دادند . اول مضرّ گفت : من بدان دانستم كه انگور از گور برآمده است كه چون ما همى خورديم ، دلهاى ما مرده شد و شادى از ما برميد و گونهء ما زرد شد و فعل مى جز اين است دانستم كه حال اين مى چيست . ديگرى گفت : حال بره از آن دانستم كه هرگز گوشت از آن خوشتر نخورده بوديم ، و اندر جهان از شير سگ خوشتر هيچ چيزى نيست . بدين سبب بدانستم كه حال اين بره چيست . ديگرى گفت كه عرب مهمان را عزيز دارند ، و چون طعام پيش ايشان بنهند خود بنشينند و با ايشان طعام خورند ، و تو طعام بنهادى و خود برفتى و به گوش كردن ما بايستادى ، حال تو بدان بدانستم كه با تو حميّت عرب نبود . ديگرى گفت از آن دانستم كه هر گندم كه در گورستان كشته بود ، نان وى طعام خاك كند ، و آن نان را چنين يافتم .